امیدوارم این شعر به بیرحمانه ترین وجه نقد بشه
منتظرم ...
لبخند زد شیطان برایم قدری الکل ریخت
من می دویدم سمت او پشت سرم پل ریخت
کم کم سرم سنگین شد و سنگین شد و سنگین
آنقدر که حتی نکرد این تن تحمل. ریخت
تنها ستون محکم ایمان من آنشب
وقتی زدم در چشمهای آبیش زل ریخت
در خلقتش گاهی خدا هم دست می برد و ...
در صورتش اجزاء ... نه ! یک مشت سمبل ریخت
حس می کنم چیزی به من می گفت نشنیدم
دیدم که از لبهای او نُت - لا و فا - سل ریخت
ابیات من مانند خون از گردنم چشمم
وقتی که شیطان زد به دیوانم تفال ریخت
من خواب می دیدم که دارم خواب می بینم
یک سایه رد شد روی قبرم چند تا گل ریخت
من از ریاضی جمع را تنها بلد بودم
تقدیر آمد بین ماها هی تفاضل ریخت
هی نامه ها برگشت می خوردند اما من
می خواستم برگردم و پشت سرم .پل ریخت